دیپلماسی ایرانی: حق تعیین سرنوشت ملتها از اصول بنیادین حقوق بینالملل معاصر است؛ اصلی که بر اساس منشور ملل متحد، روابط دوستانه میان ملتها باید بر پایه «حقوق برابر و تعیین سرنوشت ملتها» استوار باشد. همین اصل در ماده نخست میثاق حقوق مدنی و سیاسی نیز با صراحت بیشتری آمده و حق ملتها برای تعیین آزادانه وضعیت سیاسی و پیگیری مسیر توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را به رسمیت میشناسد.
با این حال، بررسی تاریخ سیاست خارجی آمریکا نشان میدهد که میان این اصل حقوقی و عملکرد واشینگتن در بسیاری از مقاطع، فاصلهای جدی وجود داشته است. مسئله اصلی آنجاست که آمریکا در موارد متعدد، هنگامی که نتیجه انتخاب مردم با منافع راهبردی، اقتصادی یا ژئوپلیتیک آن کشور سازگار نبوده، از ابزارهای سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی برای تغییر مسیر تحولات داخلی کشورها استفاده کرده است.
نمونه روشن، ایران در سال ۱۳۳۲ است. دولت محمد مصدق پس از ملی شدن صنعت نفت با فشارهای شدید سیاسی و اقتصادی بریتانیا و سپس آمریکا روبهرو شد و سرانجام کودتای ۲۸ مرداد به سقوط دولت او انجامید. اسناد منتشرشده بعدی در آمریکا نقش سازمان اطلاعات مرکزی این کشور را در طراحی و اجرای عملیات علیه دولت مصدق آشکار کرد. اهمیت این پرونده تنها در تغییر یک دولت خلاصه نمیشود؛ مسئله اساسی، مداخله یک قدرت خارجی در روندی بود که میتوانست سرنوشت سیاسی ایران را در چارچوب سازوکارهای داخلی تعیین کند.
یک سال بعد، در گواتمالا نیز الگوی مشابهی تکرار شد. دولت ژاکوبو آربنز که اصلاحات ارضی را دنبال میکرد، در سال ۱۹۵۴ با عملیات سازمانیافته آمریکا سرنگون شد. حتی اسناد رسمی وزارت أمور خارجه آمریکا تصریح میکنند که در نشست کاراکاس، قطعنامهای ضدکمونیستی تصویب شد که زمینه سیاسی اقدام علیه دولت آربنز را فراهم کرد.
شیلی در سال ۱۹۷۳ نمونه دیگری است. دولت سالوادور آلنده از مسیر انتخابات به قدرت رسیده بود، اما دولت نیکسون و دستگاه … …



































































































































































