
تبسم کشاورز- پیچ و خم کوچههای تهران را که میروی ناگهان چیزی نگاهت را میگیرد؛ نه تابلو، نه بیلبورد، نه اعلانی که برای چشمت طراحی شده باشد، یک طرح است. روی دیوار با همان رنگ اخرایی تیرهای که انگار از دلِ خودِ دیوار درآمده؛ نه رویش نشسته بلکه از آن روییده.
میرزا حمید سالهاست اینطور کار میکند. از خیابان ایرانشهر تا حافظ، از سیتیر تا خیابان بهار، از مدرسه علامه حلی تا میدان نیلوفر. آثارش را در گالریها نمیبینید. آنها را همانجایی میبینید که نفس میکشید، که رد میشوید، که شاید حواستان جای دیگری است و ناگهان چیزی در سینهتان فرو مینشیند.

رنگ او یک رنگ است. یک رنگ اخراییزنگاری که نه فریاد میزند، نه پنهان میشود. رنگی که به تاریخ تعلق دارد، به سفالهای کهن، به خاکِ ایران، به دیوارههای غارهایی که انسان اولیه روی آنها حیوان میکشید تا بگوید «من اینجا بودم».
میرزا حمید هم میگوید اینجا بودم. اینجا ایستادم و دیدم.
در یکی از آثارش تنه درختی خشک از دیوار بیرون میزند. یا درستتر بگوییم، درخت واقعی است و روی دیوار ادامهاش را او کشیده. پیکر زنی که به تنه چسبیده یا شاید تنهای که به شکل زن درآمده و کنارش نوشته:« IRAN, my home is on your branches»
این جمله را کسی نمینویسد مگر آنکه ریشه داشته باشد. مگر آنکه درد داشته باشد.
اما آنچه این روزها اسمش را بر سر زبانها انداخته «پروژه مدرسه میرزا حمید» است. مدارسی که جنگ درشان را کوبید و رفت. مدرسه علامه حلی در تهران. مدرسه شهید محلاتی. ساختمانهایی که سقفشان فرو ریخته، میز و نیمکتهایشان زیر آوار مانده، تختهسیاههایشان خالی است.

میرزا حمید وارد این ویرانهها شده و روی دیوارها کار کرده.
در کلاسی که سقفش چون استخوانبندی خشکیدهای برهنه شده، روی دیوارِ بالای تخته، پیکری کشیده با نقشه ایران در سینه. پرندهای سرخ کنار تخته. انگار درس هنوز ادامه دارد انگار معلم رفته اما درس نرفته.

در کلاس دیگری پنجره شکسته، پرده نارنجی در باد میلرزد، میزها واژگوناند و آخرین سوالی که کسی پرسیده: «چطور تغییر کنیم؟» و روی دیوار کنارش دو پیکر. یکی بزرگ با شاخهای در دست، یکی کوچک که دستش را میگیرد. ساده اما آدم میایستد.
میرزا حمید نه معترض است، نه مصلح اجتماعی. او با دیوار نمیجنگد. با دیوار حرف میزند.
در فضای مجازی زیر تصویری از بزی که روی دیوار شیراز کشیده نوشته: «پرسیدم این خانه که خرابش کردهاند برای دوره قاجار بوده یا قبلتر؟ گفت: حالا دیگر چه فرقی میکند وقتی یک تپه خاک است.»
این جمله را تنها یک هنرمند میتواند بنویسد که درکِ عمیقی از گذر زمان دارد. از اینکه تباهی نه تاریخ میخواهد نه توضیح. فقط هست.

میرزا حمید را با بنکسی مقایسه میکنند. شاید چون هر دو دیوار را انتخاب کردهاند اما تفاوتی هست. بنکسی ناشناس است، مرموز است، بازیاش با هویت بخشی از کار اوست. میرزا حمید پنهان نیست، در اینستاگرام توضیح میدهد، مینویسد، با مردم حرف میزند. زیر طرحی که روی دیوار کشیده مینویسد: «تا آخرین قطره شمع، تا آخرین قطره خون، ایران.» این اعلام موجودیت است. این حضور است.

شاید نزدیکتر به ارنست پینیون ارنست باشد، آن هنرمند فرانسوی که در خیابانهای پاریس پیکرهایی میکشید و میپرسید شهر با ما چه میکند. میرزا حمید هم میپرسد اما به زبان خودش. به زبانِ همین رنگ اخرایی که از دیوار بیرون میزند.
این روزها که از خیابانهای تهران رد میشوم و طرحهایش را میبینم، فکر میکنم چیزی تغییر کرده. نه دیوار. نه شهر. نگاهِ من. یاد میگیرم که شهر را بخوانم. که دیوارها حرف دارند اگر آدم بایستد. که گاهی هنر آنجاست که انتظارش را نداری، سر پیچِ کوچهای خاموش، روی دیوارِ مدرسهای ویران، کنار درختی خشکیده که پیکری به تنهاش چسبیده و میگوید: خانهام روی شاخههای توست.

منبع : خبرگزاری برنا


































![ادعای رسانه سعودی: لبنان و اسرائیل به آتشبس دست یافتند / ادعای ترامپ درباره زمان توافق: اگر اتفاق بیفتد، ممکن است آخر هفته به نتیجه برسد / آنها خیلی به امضای سند نزدیک هستند / دوست دارم موضوع لبنان را [از ایران] جدا کنم / معاون اندیشکده کوئینسی: ایران دیگر بازیِ «یک ضربه در مقابل یک ضربه» را کنار گذاشته؛ در برابر هر حمله «حداقل ۱/۵ برابر محکمتر» تلافی میکند](/news/u/2026-06-04/entekhab-wse2x.jpg)














